بویی از فرهاد دارد تیشه ام
حال من بد نیست غم کم می خورم
کم که نه هر روز کم کم می خورم
عشق می ورزم عذابم می دهند
ار چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟؟؟
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
خوب اگر نیست من بد می شوم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
هرچه در دل داشتم رو می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمیگویم فراموشم مکن
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
قصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
خون من فرهاد مجنون می چکد
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
بیستون در حسرت فرهادتان
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
فکر دست تنگ ما را کرد ؟؟؟نه
هیج کس از حال ما پرسید؟؟؟نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟؟؟نه
هیچ کسی اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت