مي خندم!
مي خندم!
ديگر تب هم ندارم
داغ هم نيستم
ديگر به ياد تو هم نيستم
سرد شده ام
سرد سرد
نمي دانم
شايد…
شايد دق کرده ام!
کسي چه مي داند…
بي حسم کردي....
نسبت به تمام حس هاي دنيا...!
مي خندم!
ديگر تب هم ندارم
داغ هم نيستم
ديگر به ياد تو هم نيستم
سرد شده ام
سرد سرد
نمي دانم
شايد…
شايد دق کرده ام!
کسي چه مي داند…
بي حسم کردي....
نسبت به تمام حس هاي دنيا...!
چشمهایت به من امید زندگی داد ، آیه ای بود از لطف خدا.
چشمایت مرا با حقیقت روشن عشق آشنا کرد
با نگاهت چگونه بودن را درک کردم، زیستن را فهمیدم
من برای لحظه ای کنار تو نفس کشیدن چه باید بکنم؟
برای چشم های تو ...که در زندان غم و اندوه اسیرند چقدر باید دعا کنم؟
من چگونه می توانم راه قلبم را برای تو نمایان سازم
|
|
برای نگاهی که هرگز مرا نمی فهمد.
برای مغروری که گویا اصلا مرا نمی بیند...

ابرها مجنون را تماشا می كردند
که به دنبال ليلی بود
منزل به منزل، خاك به خاك
ابرها اما مي دانستند كه رسيدني در كار نيست
ستاره ها محو ليلی بودند
آنها در پی مجنون بود
بيابان به بيابان
ستاره ها اما می دانستند كه رسيدنی در كار نيست
پايان يكی، آغاز ديگری بود
ليلی، ماه بود و
مجنون، خورشيد
ابرها و ستاره ها اما مي دانستند...

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم
هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم
روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته که به آن می خندم

زمانه به من آموخت که :
دست دادن معنای رفاقت نیست...
بوسیدن قول ماندن نیست...
و عشق ورزیدن
ضمانت تنها نشدن نیست...
.jpg)
کاش آوای جگر سوز مرا می دیدی حسرت دیدن هر روز مرا می دیدی
منکه دیوانه شدم از برتو کنج قفس کاش چشم تر هر روز مرا می دیدی
.jpg)


باران بهانه ات شد
تا قدم هایت را تندتر کنی و نگاهت را سردتر
جای خالیت با هیچ کدام مردم
این شهر پر نمیشود
بختم خواب است
آرامتر قدم بردار تافته ی جدا بافته ی من!!

دستهايم بي حس و نگاهم نگران
مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس
اين قلم؛ اين کاغذ؛ اين همه مورد خوب!!!
راستش مي داني طاقت کاغذ من طاق شده ...
پيکر نازک تنها قلمم؛ زير آوار غم و درد ببين خرد شده!
مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس...
مي تواني تو از اين وحشي طوفان بنويس!
من دگر خسته شدم
...
راست گفتند مي شود زيبا ديد؛ مي شود آبي ماند!
اما ... تو بگو؛ گل پرپر شده را زيباييست؟!
رنگ مرگي آبيست؟؟
مي تواني تو بيا؛ اين قلم؛ اين کاغذ
بنشين گوشه دنجي و از اين شب بنويس
بنويس از کمر بيد شکسته؛ و يه پنجره ي ساکت و بسته!
از من! آنکه اينگونه به اميد سبب ساز نشسته
هر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکش ..
جراتش را داري که ببيني قلمت مي شکند؟
کاغذ مي سوزد؟
من دگر خسته شدم. مي تواني تو بيا
اين قلم؛ اين کاغذ؛ اين همه مورد خوب
من دگر خسته ام از اين تب و تاب
تو بيا و بنويس
............ اما ............
........ انگار ........
آزاد آزادم ببين
چون عشق درگير من است
ديگر گذشت آن دوره كه
تقدير زنجير من است
امروز تصوير من است
با عشق تو بر باد رفت آن آبروي مختصر
اندوه بارانم ببين
چون عشق تقدير من است
چقدر حرف می زنم
ديگر کلمات بزرگ ترين مانعند
برای جملاتی که
گفته نمی شوند ...
سکوت کن
که نگاهت غزلهای دل مرا فرياد می زند
سکوت کن
که شاعری شبگرد
در انتهای يک خيابان خيس
به کوچه باغی نزديک می شود
که در آن دل خدا گرفته است
سکوت کن
که در اين کوچه باغ مبهم
يکريز حرف می زنند ...
سکوت کن
سکوت ...
