تبليغاتX
ساحل نشین اشک

ساحل نشین اشک

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

نوشته شده در بیست و پنجم دی 1390ساعت 22:56 توسط اهورا| |

به جستجوي تو
بر درگاه كوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شكسته پنجره اي
كه آسمان ابرآلوده را

قابي كهنه مي گيرد.
.....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
كه خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد
پس به هيات گنجي در آمدي
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!

نامت سپيده دمي كه بر پيشاني آسمان مي گذرد
- متبرك باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را ....

نوشته شده در بیست و ششم مهر 1390ساعت 11:24 توسط اهورا| |

نوشته شده در نهم شهریور 1390ساعت 1:31 توسط اهورا| |

نوشته شده در سیزدهم مرداد 1390ساعت 22:55 توسط اهورا|

ديرگاهی است كه در اين تنهايی

رنگ خاموشی در طرح لب است


بانگی از دور مرا می‌خواند

ليك پاهايم در قير شب است

رخنه‌ای نيست در اين تاريكی

در و ديوار به هم پيوسته

سايه‌ای لغزد اگر روی زمين
 
نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم‌ها

سر بسر افسرده است

روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادويی شب

در به روی من و غم می‌بندد
 
می‌كنم هر چه تلاش،

او به من می خندد .

نقش‌هايی كه كشيدم در روز،
 
شب ز راه آمد و با دود اندود .

طرح‌هايی كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود .

ديرگاهی است كه چون من همه را
 
رنگ خاموشی در طرح لب است .

جنبشی نيست در اين خاموشی

دست‌ها پاها در قير شب است .

سهراب سپهری

نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1390ساعت 1:34 توسط اهورا|

Design By : Night Melody