تبليغاتX
ساحل نشین اشک


ساحل نشین اشک

 

 

دوست خواهم داشت انچه را که مرا منع می کنند

 

زمانی بی گناه بودیم، در باغی که خاطره اش را هنوز فراموش نکرده ایم...

 

سیبش شیرین بود، عصاره اش چشمانمان را باز کرد...

 

پس بیا گناهکار باشیم، کلمات ممنوعه را دوست بداریم...

 

همچنین انسان ها را زیر آسمانی که تهدیدمان می کند دوست بداریم.

 

بیا تا پیدا شدم

تو باش تا من باشم

بیا که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم...

نوشته شده در شانزدهم آذر 1388ساعت 13:8 توسط اهورا | |

نوشته شده در دوم آذر 1388ساعت 0:1 توسط اهورا |

 

همه می پرسند


چیست در زمزمه مبهم آب


چیست در همهمه دلکش برگ


چیست در بازی آن ابر سپید


روی این آبی آرام بلند


که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال


چیست در خلوت خاموش کبوترها


چیست در کوشش بی حاصل موج


چیست در خنده جام


که تو چندین ساعت


مات و مبهوت به آن می نگری


نه به ابر


نه به آب


نه به برگ


نه به این آبی آرام بلند


نه به این خلوت خاموش کبوترها

 

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام


من به این جمله نمی اندیشم


من مناجات درختان را هنگام سحر


رقص عطر گل یخ را با باد


نفس پاک شقایق را در سینه کوه


صحبت چلچله ها را با صبح


بغض پاینده هستی را در گندم زار


گردش رنگ و طراوت را در گونه گل


همه را می شنوم


می بینم


من به این جمله نمی اندیشم


به تو می اندیشم


ای سراپا همه خوبی


تک و تنها به تو می اندیشم


همه وقت


همه جا


من به هر حال که باشم به تو می اندیشم


تو بدان این را تنها تو بدان


تو بیا


تو بمان با من تنها تو بمان


جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب


من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند


اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز


ریسمانی کن از آن موی دراز


تو بگیر


تو ببند


تو بخواه


پاسخ چلچله ها را تو بگو


قصه ابر، هوا را تو بخوان


تو بمان با من تنها، تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش


من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است


آخرین جرعه‌ي‌ این جام تهی را تو بنوش

 

فریدون مشیری 

 

 

نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:34 توسط اهورا |

بوی کهنگی آزارم می دهد


همیشه ترس از افتـادن دوباره


هـمیـشه انــدوه پژمردگــی ...


کاش تا وقت باقی بــود


برای همه ی بغض هایم


آواز مــی خـوانــدم ...


افسوس ، وقـتی ماه کامل شـــود


تو را پشت خورشید گـم خواهم کرد


و من و ماه تنها خواهیم مـانـــد


وتنها خواهیم خواند:

دلم گرفت ای همنفس


پرم شکست تو این قفس


تو این غبار


تو این سکوت


چه بی صدا


نفس نفس...


ahura

نوشته شده در پانزدهم آبان 1388ساعت 17:50 توسط اهورا |

تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !

 

تو بی برگی و منهم چون تو بی برگم

 

چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد ـ

 

بگوشم از درختان های های گریه می آید

 

مرا هم گریه میباید ـ

 

مرا هم گریه میشاید

 

کلاغی چون میان شاخه های خشک تو فریاد بردارد

 

بخود گویم کلاغک در عزای باغ عریان تعزیت خوان است

 

و در سوک بزرگ باغ، گریان است

 

***

 

بهنگام غروب تلخ و دلگیرت ـ

 

که انگشتان خشک نارون را دختر خورشید میبوسد

 

و باغ زرد را بدرود میگوید ـ

 

دود در خاطرم یادی سیه چون دود ـ

 

بیاد آرم که: با « مادر » مرا وقتی وداع جاودانی بود

 

و همراه نگاه ما ـ

 

غمین اشک جدائی بود و رنج بوسه بدرود .

 

***

 

تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !

 

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهی مانده ـ

 

و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است

 

تنت در پنجه مرگ است

 

مرا هم برگ و باری نیست

 

ز هر عشقی تهی ماندم

 

نگاهم در نگاه گرم یاری نیست.

 

***

تو از این باد پائیزی دلت سرد است ـ

 

و طفل برگها را پیش چشمت تیر باران میکند پائیز

 

که از هر سو چو پولکهای زرد از شاخه میریزند

 

تو میمانی و عریانی ـ

 

تو میمانی و حیرانی .

 

***

 

الا ای باغ پائیزی

 

دل منهم دلی سرد است

 

و طفل برگهای آرزویم را

 

دست ناامیدی تیر باران میکند پائیز

 

ولی پائیز من پائیز اندوه است ـ

 

دلم لبریز اندوه است .

 

چنان زرینه پولکهای تو کز جنبش هر باد میبارد ـ

 

مرا برگ نشاط از شاخه میریزد

 

نگاه جانپناهی نیست ـ

 

که از لبهای من لبخند پیروزی بر انگیزد

 

***

خطا گفتم، خطا گفتم

 

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

 

ترا در پی بهاری هست ـ

 

امید برگ و باری هست

 

همین فردا ـ

 

رخت را مادر ابر بهاری گرم میشوید ـ

 

نسیم باد نوروزی ـ

 

تنت را در حریر یاس می پیچد ـ

 

بهارین آفتاب ناز فروردین ـ

 

بر اندامت لباس برگ میپوشد ـ

 

هنرور زرگر اردیبهشت از نو ـ

 

بر انگشت درختانت نگین غنچه میکارد ـ

 

و پروانه، می شبنم ز جام لاله مینوشد ـ

 

دوباره گل بهر سو میزند لبخند ـ

 

لباس برگ میپوشد

 

مرا هرگز امید آفتابی نیست

 

دلم سرد است و در جان التهابی نیست

 

تو را گر شادمانه میکند باران فروردین ـ

 

مرا باران بغیر از دیده تر نیست .

 

تو را گر مادر ابر بهاری هست ـ

 

مرا نقشی ز مادر نیست .

 

***

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

 

تو بزمت میشود از تابش گلها چراغانی

 

ولی در کلبه تاریک جان من ـ

 

نشان از کور سوئی نیست

 

نسیم آرزوئی نیست

 

گل خوش رنگ و بوئی نیست

 

اگر در خاطرم ابریست ابر گریه تلخست ـ

 

که گلهای غمم را آبیاری میکن شبها

 

اگر بر چهره ام لبخند می بینی

 

مرا لبخند انده است بر لبها

 

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

 

نوشته شده در پانزدهم مهر 1388ساعت 9:55 توسط اهورا | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ